آه ای برادر سبز پوش نیروی انتظامی من
آه ای برادر شانزده هفده سالهی بسیجی سبز پوش من
آه ای برادر لباس شخصی پوش شیک من
ای برادران من که چماق در دستانتان است
ای که تو با پوتینهایی سیاه و واکس زده در شهر رژه میروید
ای شما که با موتورهای پَرشییتان در شهر ویراژ میدهید
ای شما که هنوز ریشتان یا بهتر است بگویم بلندی ریشتان مانند دوران شیمی درمانی است
شما برادر که چماق در دست بر سر میکوبید
آه ای برادر جان؛ برادر جان
برادر مهربانم که با چماق و گُرز و چاقو و قداره و تفنگ بر سر من و امثال من میکوفتید
آه برادر چه کار خوبی میکردید، چه کار پسندیدهای میکردید، خدا خیرتان بدهد
ولی برادر نیروی انتظامی سبز پوش من
ولی برادر شانزده هفده سالهی بسیجی سبز پوش من
ولی شما برادر لباس شخصی پوش مامانی من
من بـانـویی دارم، هنوز که هنوز است برای کمی امنیت رو به آسمان میکند
من بـانـویی دارم، هنوز که هنوز است برای کمی امنیت در منزل حصر خانگی میشود
من بـانـویی دارم، هنوز که هنوز است برای کمی امنیت از پشت شیشهی اتاق خود غروب خورشید را مینگرد
من بـانـویی دارم، هنوز که هنوز است برای تنها بیرون رفتن از خانه تا محل کار از محل کار تا خانه ار خانه تا پارک رفتن تا کمی قدم زدن در شهر آلوده و کثیف و دمی آرام شدن از این زندگی؛ تا به آغوش گرم من آمدن
من بـانـویی دارم که تمام این کارها را با ترسی ار تجاوز به حریم شخصی با خود حمل میکند
چه مضحک، تجاوز، امنیت، حریم شخصی، آرامش، احترام، راستی، حقوق شهروندی ...
آه برادر سبز پوش من
نمیدانی هزاران هزار چشم ناپاک، هزاران هزار دست کثیف، نمیدانی تو برادر، نمیدانی
بـانـویی دارم من که هر وقت میخاهد سوار ماشینی شود و به خانه بیاید از ترس گرگهای به کمین نشسته در اُتولها، مادینگی خود را تبدیل به گرگی میکند تا شاید؛ شاید؛ شاید؛ بتواند جان سالم به در برد
ای چماق بدست، برای امنیت بـانـو چه کردهای که اکنون میراث دار من شدهای؟
پس این من هستم که باید کاری بُکنم برای بـانـو
آه ای برادر نیروی انتظامی سبز پوش من
آه ای برادر شانزده هفده سالهی بسیجی سبز پوش من
آه ای برادر لباس شخصی پوش شیک من
چه لذتی دارد چماقهایی که تو بر سر من و بـانـو کوفتی یا بر سر ما همه
ما این چماقها را برای کمی آزاده بودن، کمی انسان بودن، برای کمی احترام، برای دروغ نگفتن، برای آرامش بـانـو تحمل کردیم
چه بوی دلانگیزی، همچون صبح اردیبهشتی در باغ گل رز، گازهای اشکآوری که چشمان ما را مینوازد و اشک را در نینی چشمانمان چون سِیلی که پایههای استبداد را ویران خاهد کرد جاری میکند.
برادر نیروی انتظامی سبز پوش من
برادر شانزده هفده سالهی بسیجی سبز پوش من
برادر لباس شخصی پوش خوش تیپ من
شما مقصر نیستید
کار کار آمریکا و انگلیس و اسراعیل و آلمان و ایتالیا و بقیه کشورها به جز ونزوعلاست
من، یا بهتر است بگویم ما، کمی راستی، کمی امنیت، کمی آرامش، کمی آزادگی، کمی احترام به انسان میخاستیم و میخاهیم برادر سبز پوش بهتر از جان من
کمی امنیت برای بـانـو که او هم بتواند آرامش را تجربه کند
برای بـانـو که او هم زندگی را تجربه کند
برای بـانـو
پ ن : ===>
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
با امید به آینده
اخلاق و نگاه اخلاقی چه در اهل سیاست و بدتر از آن در عام مردم و متاسفانه حتا در سطح تفکر جامعه اوضاع بس ناجوانمردانهای دارد. این نه در این روزگار، بل در سالهای سال عمر کرده، ریشه دوانده و هر لحظه بر قدرت مستبدانهی خود میافزاید. عدم توجه به این مقوله در جامعه، شاید وجود ریا و دورویی و دیگر فریبی و ... بوده و باشد، اما در این روزگار سپری شده انتخابات این امر از لایههای زیرین خود، چه در سیاست و چه در روابط عام به سطح آمده و رخ مینمایاند. این اخلاق که بهتر است غیر اخلاق گفته شود مدافعانی دارد که خود را بری از هرگونه کج اخلاقی میدانند و آن را در جبهه غرب جستجو میکنند، دریغ که در جبههی غرب خبری نیست و اتفاقن از همین طریق است که به استبداد خود ادامه میدهند و نمیخاهند طعم شیرین این قدرت را که پس از سالها دوری به دست آوردهاند از دست بدهند. اخلاق در ایران مثلِ انبار کاهی میماند که هم حجم عظیمی دارد و هم آدم را از دیدن یک انبار عظیم پُر کاه در جای خودش میخکوب میکند. اما همین انبار کاه به یک شعلهی کوچک آتش خاکستر میشود و به هوا میرود. زیر این خاکستر شاید ققنوسی سر برآورد، ولی هستند شعلههایی ناچیز و ضعیف که آتش را از نو شعلهور میکنند، این توصیه من به همین شعلههای ناچیزیست که مواظب باشند که با عملی شعله را از نو مشتعل نکنند.
بعضی وقتا کسانی که صاحب فکر هستند مردم رو اون جوری که تو رویاهاشون میخان میبینن و ترسیم میکنن؛ ولی من همش مردم رو اون جوری که تو واقعیت ملال زندگی هست میبینم.
بله کاملن درست است. رعیس جمهور فعلی برندهی این شوی تلویزیونی بود؟ شو ای که با حرکات عشوهگرانه و لبند و دلبرانه همراه با لبخندهای ملیح دل تکتک این مردم آگاه و فهیم و با شعور و همیشه در صحنه!!! رو میربود. با توکل به خدا 4 سال دیگه بازم این رعیس جمهور دوست داشتنی و مامانی رو خاهیم دید و از رسواییهای دیگر هم خبر دار خاهیم شد که زن کدوم مرد سیاسی کنکور نداده. آمین.
چهقدر زیبا بودی وقتی دروغ میگفتی!
در این مدت از آخرین پست خیلی موضوعات مختلف بود که آدم رو وا میداره حداقل نظر خودش رو در وبلاگ خودش بگذارده تا بقیه هم بخونن. البته مساعلی بود و هر وقت خاستم پستی بزارم از انتخابات، از موسوی، از کروبی، از رضایی، از صحبتهای کاندیداها، از اطرافیان آنها، از کسانی که با موسوی هستند، از تیم کروبی، از مستندهای پخش شده، مستند مجیدی، مستند افخمی، مستند عالی از نگاه تکنیکی فارسی که برای رضایی درست کرده بود که البته مستند تبلیغی نبود، ولی یک مستند پرتره عالی در زمینهی خودش میتونه باشه، از متاسفانه ستادهای انتخاباتی مخصوصن موسوی که افرادی در اون میرن و میان (از مو سیخ شدههای فکلی که مامانشون تا الان دماغشونو میگیره تا ضعیفههای مش میکنه میده جلو روسری و ... ) که شاید فکر رو به این ببره که در این شرایط ملزومه این گونه باشه و به نظر من زیاد پسندیده نیست و چون نمیخام در این مورد حرفی بزنم و از خیل مساعلی که در این مدت پیش آمده و صددرصد پیش خاهد آمد با این صحبتهای مشعشع جناب رعیس جمهور عزیز و مردمی و البت باز به احترام رعیس جمهور وقت که الان چند دقیقه پیش مناظرهای با موسوی داشت و تمام استکبار جهانی رو، موسوی و هاشمی و خاتمی رو به درک واصل کرد و به احترام ایشون که انسان قابل احترامی هستند و مایهی افتخار ایران و اسلام و مردم با عزت جمهوری اسلامی، فقط و فقط به احترام ایشون از نام بردم مفسدان اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و لشگری و کشوری خود داری میکنم که خود این عزیز از دست رفته خانم سلیمانی رو میگن تا تو این دنیا بود یادی از او نبود ولی حالا. بگذریم که امیدوارم چهار سال دیگه همین دولت مردمی و عدالت محور زن دیگرون رو افشاکن باقی بمونه که اعتقاد دارم ما همین رعیس جمهور، برازندهی من و توی عزیز از دست رفته هست. آمین.
پی نوشت: +
خورده ابرهاي ناچیز تيرهاي كه جلوي خورشيد را ميگيرند، پسرهاي هرزهاي هستند كه خود مقصر اين هرزهگي نبودهاند اما اينك براي شهوتراني با خورشيد دقيقه شماري ميكنند.
شب بود،
ماه بود،
کویر بود،
و من؛
که تنهایی را از آنها ربودم.
وقتی به قول سهیل بیوزنی آوار میشه روت؛ بی وزنی؛ الانم دارم رو خودم حسش میکنم، همش باهامه آخه فقط اونه که منو دوس داره و نمیخاد تنهام بزاره، دیگه نمیتونی کاری کنی، یعنی میخای کاری بکنی ولی انگار همه دارن حرکت میکنن فقط تو هستی که سر جات ایستا شدی، دیگه نمیتونی کاری کنی، قفل شدی به زمین، داری تو زمین فرو می ری، دارن می کشنت تو زمین، این قدر این طوری در جا میزنی تا کمکم روحت هم وقتی میبینه کاری نمیکنی ازت آهسته آهسته جدا میشه و میره کناری وامیسته تا ببینه تو با این موقعیت چی کار میکنی، خب تو هم نامردی نمیکنی و خودتو میزنی به بیخیالی، هر چی بیشتر میگذره بیشتر تو خودت فرو میری، بیوزنی داره سوارت میشه، تو هم دیگه بهش عادت میکنی، دوسشداری، باهاش زندگی میکنی، دستاتو میکنی تو جیبات سرتو پایین مییاری و میزنی بیرون، بیوزنی رو هم با خودت میبری، اونم باهات میاد، همه تو جنبوجوشن دارن سگ دو میزنن ولی تو انگار تو بیرون رفتنتم همون جا موندی و حرکتی نکردی، روحت بهت میزنه، ولی تو نگاش نمیکنی، دنبالت میاد ولی تو دوره خودت میگردی، هلت میده جلو تا شاید کاری بکنی ولی تو ...؛ صدات میکنه، دو بار، سه بار، چهار بار، بیشتر، بازم بیشتر، روحت تو رو صدا میکنه ولی تو گیج میزنی و دورو برتو نگاه میکنی، تازه میفهمی یکی باهاته و تو تنها نیستی، دنبالش میگردی ولی نمیدونی باید دنبال چیبگردی، روحت خودشو بهت نشون میده، تازه یادت میاد که اِاِاِ؛ تو چرا از من جدایی؟ من چرا تورو از خودم جدا کردم؟ تو چرا با من نیستی؟ تازس که بهش میگی باشه باشه، میشه از دوباره برگردی پیشم؟ روحتم قبول میکنه، اون همش از خداش بود که همیشه پیش تو برگرده، اون روح بیهمتاییه، اون میماننده، اون بی مثاله، اون روح بیتا اییه.
آفتابی سوزان تن لخت زمین را گرم میکرد. اما آسمان قیر اندود بود. آسمانی آبی دیگر به خاب و خیالی میماند. دنیایی دهشتناک با آدمهایی که این بار به جای سوسک کافکا خوک صفت شده بودند.
همه برای هوس، برای عشقبازی، برای ارضای شهوانی دست به تاخت و تاز میزنند، آسمان میگرید، آسمان میگرید تا شاید آب پاکی بریزد بر سر این انسان خوک صفت. آسمان همچنان تیره و تار است، پرندهای دیگر در آسمان پرواز نمیکند، تمام پرندگان به کوچی خود خاسته رفتهاند، کوچی که آنها را به خود بودن نزدیکتر میکند.
همه با هویتی جدید پا از خانه بیرون میگذاریم، هویتی که از شب قبل در ذهن آن را پروراندهایم تا فردای روز از آن استفاده کنیم. دیگر دنیای هیولاها و غولها به پایان رسیده است دیگر داستان جنگلهای طلسم شده تمام شده است، هیولاها و غولها همین آدمیان اکنون هستند و جنگلها همان شهرهایی که ما در آن میزیایم. شهرهایی با آسمانخراشهای مرتفع، آسمانخراشهایی که روح را میخراشند تا ذره ذره وجود آدمی را به خوک صفتی تبدیل کنند، آسمانخراشهایی که مانند میلههای زندان ما را در برگرفتهاند، محلههای کثیف، محلههایی که دیگر در آنها حتا کمی از آدمیت هم نمیتوان پیدا کرد؛ ... آدمیت.
داستان داستان دخترکی معصوم با نینی چشمانی مسحور کننده که در این دهشتناک شهر طعمهی لاشخورهای خوک صفت شده است.
داستان شاید تکراری باشد ولی همیشه این تکرارها ره به ترکستان برای این جماعت دارد. هوا سرد است، آسمان از درون وجود خود باران را بر روی زمین میریزد، دخترک تنها است، نه پدری، نه مادری، تنهای تنها، همچو بلند قامت درختی که در سیاهی جنگل تنهاست.
دست یاری برای او دراز میشود دخترک خوشحال از این یاری رساندن، یاریرسان یکی از همین آدمهای حالا خوک صفت دورو بر خودمان است، او برای یاری آمده؟ یا ...
دخترک با تردید به سوی او میرود، ساعتی میگذرد، دختر باز در آن گوشهی کثیف شهر آرمیده است، او دیگر دخترکی نیست؛ او گوشتیست شهوتزا.
دخترک میترسد ولی این ترس از چیست؟ از تنهایی؟ از این آرمان شهر تحقق یافته؛ ... ترس.
دخترک آبستن است؛ آبستن. او دیگر دخترکی نیست او مادر است، مادری که فرزندش را میخاهد حتا به هر قیمتی، او را آیا آدمی مثل تو بر میتاباند؟ مرا آری بر میتاباند، او مادر است؛ ... مادر. داریوش داره میخونه: نمیخام گلدون مادربزرگه رو طاقچه از بوی غربت بمیره ... خیسی چشمانم دنیا را تار و تیره میکند.
خوک صفتان برای او هدایایی میآورد تا او را باز از این هدایا بترسانند. هدایایی که در هر لحظه لحظهی دخترک، روح او را تا عمق وجودش میلرزاند.
دخترک مادر است، او آبستن است، او بچهای در وجود خود دارد، دخترک تنها است، در خوفناکی سیاهی شب، دخترک با وجود درون خود تنها است، با او حرف میزند، با او زندگی میکند، با او غدا میخورد، با او به سینما میرود، او مادر است؛ ... مادر.
دخترک اکنون مادر تنها است، او بانوی اردیبهشت است، اردیبهشت نشان اخلاق جهانی است، چه مضحک، اردیبهشت راست و درستی و پاکی است او بانوی پاک و راستینیست؛ بانوی اردیبهشت؛ او مادر اردیبهشت است.
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری، من اون ماهو دادم به تو، یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم؛ به تو یادگاری.
دروغ این کلمه ی نام آشنا برای من٬ برای تو٬ برای ما٬ و شاید برای همه. احتمالن هر روز صبح وقتی از خواب بر می خیزیم در ذهن به دنبال دروغ های زیبنده تر و شکیل تر و مفرح تر می گردیم تا آن را نثار دیگران کنیم یا شاید یکطرفه به قاضی رفتن کار درستی نباشد طرف دوستانی که دروغ در آستین ندارند از این باب راحت است. خدا را شکر.
دروغ٬ احتمالن اگر فلاش بکی به گذشته های دور خود بزنیم در آن ذهن آشفته و مشوش خود٬ توی اون بقچه٬ روی طاقچه٬ کنج تارانکبوت بسته ی اتاق هممون دروغ گفته ایم٬ ولی چرا این آنتی عمل! در ما به وجود می آید؟ ما دروغ را راهی برای تبرعه شدن خود از عمل قرار می دهیم؟ این در دوران کودکی شاید مفری باشد برای کتک نخوردن از والدین ولی در بزرگ سالی چه؟ دروغ در بزرگ سالی مفری برای چیست؟
امروز با دوستی صحبت می کردیم که این دوست تازه آشنا با ما سوالی پرسید که ما در گیرودار راست و دروغ متاسفانه دروغ را انتخاب کردیم و این دوست تازه آشنا نیز جواب ما را به احترام ما مورد قبول قرار داد. ولی ماجرا از جایی شروع شد که من پشیمان از کرده ی خویش دنبال راهی برای بازگشت آب ریخته شده در ظرف بوده ام و قضیه را با همان دوست تازه آشنا شده مطرح کردیم تا کمی روح در این بحران آرامشی گیرد ولی این آشنایی به کدورک و جدایی کشیده شد. تا این لحظه که این پست قلمی می شود تجربه ی دروغ را می کاوم که چرا باز در خیل تجربیات٬ این دروغ به زبان آمد تا باعث گسست دوستی ای شود؟
امید به این دارم که این دوست بزرگوارم از خطای کرده بگذرد. حال این سخنان برای چه به این پست هویت باید بدهد؟ به این دلیل که این تجربه ای باشد برای تو ی خواننده که حتا آری یا نه گفتن یک حرف دروغ در عرق ریزان روح انسان را چند گام به عقب وا می دارد.
من خود گم میشوم در این سیاهی
تو مرا مییابی
من خود گم میشوم در خودم
تو مرا باز مییابی
من خود گم کردهای هستم
تو خود پیدا شده
من جنگلی بودهام که مرا بردهاند ز یاد
تو جنگلی بودهای که روح مرا از من ربود
من جنگلی به انتظار توام
تو خود جنگلی باش که با روح من همخابگی میکند
من فرزندانمان را چون نهالی میبینم که تو به بار آوردهای
تو آنی که نهالهایمان را در سیاهی بزرگ میکنی
پ.ن ===>
باران هنگامه کرده بود؛ نه نه؛ باران در حال ریزش بود؛ نه نه؛ باران میبارد؛ نه نه؛ باران با تمام شدت میبارد؛ نه نه؛ باران آمد. باران آمد. بابا در باران آمد. بابا میتونست بمونه بارون بند بیاد بعد میومد. بابا ما که تو خونه عجله نداشتیم. بابا خیس بود. نمیدونم چرا بابا چتر نبرده بود. بابا آب داد. بابا نان داد. البته مامان اونهارو درست میکرد. بابا در باران آمد. بابا موبایل نه ببخشید تلفن همراه دارد. بابا میتونست رایانامه! بزنه یا هموم زنگ کافی بود. ما دوست نداشتیم بابا تو بارون خیس بشه اما بابا در باران آمد. بابا خیس شد. بابا خرید خانه را به مامان داد. بابا نمیدونم چرا میره سر کار ولی مامانو همش به زور نگه میداره تو خونه میگه مواظب ما باشه، ما که مواظب خودمون هستیم. برخو دست نمیزنیم. گازو دست نمیزنیم. دس تو دماخ نمیکنیم. بابا به ما سلام نکرد. اصلن بابا ما رو ندید. بابا آمد. بابا مامان را هم ندید. بابا کتش را در آورد. بابا شلوارش را هم در آورد. البته بابا زیر شلواری هم پوشیده بود. بابا آمد. بابا در باران آمد. بابا هیچ با ما حرف نزد. بابا اصلن ما را آدم حساب نکرد. بابا آمد. بابا در باران آمد. چرا ما منتظر بابا بودیم؟!!! ......
بابا آمد. بابا در باران آمد. حیف باران که بابا در آن آمد. یادم باشد بعد بروم و باران را تطهیر کنم. دفعهی بعد امید وارم بابا در بارانم نیاید.
چرا ما منتظر بابا هستیم؟ بابا بیاید نیاید فرقی که به حال شکم من نمیکند. غذا را هم که مامان از شوهر همسایهی بغلی ما میگیرد. به خدا خودم یواشکی از لایهی جرز دیوار دیدم. بابا شکمش گنده است. بابا آمد. بابا در باران آمد. بابا به ما امید نمیدهد. بابا اصلن نمیداند امید چیست؟ بابا امید را شوهر همسایه میدادند. بابا آمد. خاهرم میگوید چرا بابا خنده نمیکند؟ میگویم؛ بابا آمد. بابا آمد.
از جایی شنیدم که بابای جدیدی میآید. این بابا آیا میرود؟ بابا آمد. آیا این بابا امید را میداند؟ یا او هم امید را شوهر همسایه میداند؟ بابا نمیدونم چی میشه، یعنی می دونم؛ ولی نه نمیدونم. بابا آمد. بابا آمد. بابا در باران آمد.
پ.ن ===>
در یکی از شهرهای ایتالیا زلزله آمده است. سخت مرا میآزارد صحنههایی که یکی پس از دیگری جسم بیجانی را از زیر خروارها حماقت دولتمندان بیرون میآورند. زلزله.
چهرههای مادرانی که فرزندان خود را، شوهران خود را، بستگان خود را از دست دادهاند و در مقابل سوال پرسشگران تلویزیونی سر خود را تکان میدهند یا با انگشتانشان بازی میکنند. یا با یقهی پیراهنشان ور میروند. چشمانشان از رازهای مگویی سخن میگویند که جمله قادر به بیان آن رازها نیست. جسم نحیف انسان چه زود شکستنیست، آن هم در مقابل دستاوردهایی که خود آنها را ساخته است.
اندکی سکوت برای آن مادرانی که چشمهایی میشی رنگ دارند.
در گوشهی دیگری از دنیا زلزلهی دیگری در حال رخ دادن است. یا شاید رخ خاهد داد، نمیدانم، نمی دانم. همه به امیدی دل خوش کردهاند. مبادا آن روز آن نشود که آنها فکر نمیکردهاند. تخم یاس نمیپاشم، ولی حقیقت تلخ زمانه مرا این گونه تلخ کرده است. همگی باید خود آنتی زلزلهای باشیم تا دیگر نگذاریم زلزلهی دیگری به وقوع بپیوندد، چون دیگر این زلزله ...
چه خوب محمد آقازاده امید را در دل آدم میکارد تا روزی به وقت خودش جوانه بزند.
وقتي سر صبح از خاب پا ميشي يا شايد اصلن نخابيدي كه بخاي پاشي يا شايد از خدا مي خاستي كه ديگه پانشي، وقتي ميري پنجره رو وا ميكني دنبال آسمون آبي ميگردي، تو آسمون دنبال خورشيد ميگردي ولي هر چي سر ميجنبوني خورشيد خانومي ديگه نيست، تازه يادت ميفته كه چند ساليِ كه ديگه تبرج خورشيد خانوم زياد شده و نبايد نورشو بپاچه رو صورتموم.
پنجره رو ميبندم، با بسته شدن پنجره ياد روزمرگيها ميافتم و ياد اون فيلم هيچكاك؛ جنون.
چرا جنون؟ ساده است. انگار ما هر روز صبح بيدار ميشيم كه دچار جنون بشيم. جنون خيلي داستان عجيب و غريبي نداره اصلن، ولي جنوني توش داره كه هي به ما يادآوري ميكنه كه براي جنون هيچي لازم نيست. شايد به خاطر همينه كه ما كراوات نميزنيم. اينم خودش يه پيشگيري و البته كار فرهنگي.
هويت آيا در اين جنون همگاني نقشي داشته يا داره؟ حتا من ميتونم بگم كه جنون ما هم هويتي براي خودش نداره، جنون ما ميتونه از هر چي و از هر كسي با هر شغلي با هر پستي و با هر نگاهي باشه، اونايي ميتونن از اين اپيدمي جنون جون سالم بدر ببرن كه خود باشن و به هر حرفي تن در ندن. اينطوري هست كه در اين جنونآباد ميشه جون سالم بدر برد.
هويت گم گشتهي ما هم احتمالن جنون آقاي راسك و گرفته، هويتي كه هويت خودش رو روي طاقچه اتاق جا گذاشته و خودش رفته.
پي نوشت: ===>
امروز با دوستی بودم. از هر دری حرف به میان آمد. ناگهان این دوست ما گفت که پسرش میگوید چرا بابانوعل این شب عیدی به من هدیه نمیدهد!؟ به همین سادگی.
محمد آقازاده از سالهایی دور، صفحهای به نام اتاق فکر در مجلهی دنیای تصویر دارد که از پدیدار شناسی روح ایرانی سخن میگوید. از این باب من چند سال هست که با مقولهای در گلاویزم به نام هویت که با تلخیص از جملهی محمد آقازاده آن را هویت شناسی روح ایرانی نامیدم.
هویت کجای تفکر، شخصیت، زندگی، روابط و ... ما ایرانیان معاصر جای میگیرد!؟ تفکر این کودک در من این جرقهای که هر روز در من شعلهورتر میشود را فروزانتر از گذشته میکند که به این مقوله بپردازم.
وقتی از تنهایی حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟ آیا سخن از تنهایی ره به جایی میبرد؟ تنهایی خود سکوت را میطلبد و سکوت خود آرامشی را در تنهایی جستجو میکند که هزاران حرف و کلمه قادر به بیان این تنهایی نیستند.
آیا این انسان معاصر، که خود در محاصرهی انواع رسانههای دیداری و شنیداری است راهی به تنهایی میتواند بجوید؟ جواب این سُوال آری است. انسان معاصر چه درکشورهای جهان سوم و عقب مانده و چه درکشورهای پیشرفتهی صنعتی با هجوم انواع تبلیغات در پیلهی تقدیر خود با تنهایی در ستیز است تا از این زندانی که خود در آن گرفتار است مفرّی بیابد. و جالب این نکته است که خود، این زندان را بنا نهاده و آن را میپروراند. پس چرا این انسان در این آشفته بازار باز تنها است؟ تنهایی چه رازی در خود به همراه دارد که در این جهان مشعشع انسان را همچون هیولایی دیو سرشت و چهار سر میبلعد و او را فنا میکند؟ تنهایی در خود چه سخنی را زمزمه میکند که این گونه سرشت انسان را وَرز میدهد و او را در هر زمان و مکانی به شکلی در میآورد.
آیا تنهایی یک انسان نه فقط معاصر بلکه در تمام دوران از نبود وسایل ارتباطی بوده و است؟ تنهایی از رَحِم خود سکوت را میزاید و سکوت به عرصهی ظهور تجلی مییابد که سخن کوتاه کند و حرّافی به گنجه سپرده شود. سکوت عملی است که سخن و کلام را به زنجیر میکشد و آن را از تختشاهی به زیر میافکند. ولی یک سُوال، آیا سکوت انسان معاصر این گونه عملی در پی دارد؟ سکوت انسان معاصر آیا مفرّی برای رسیدن به مقصد نهایی است یا ارتباط برقرار نکردن با جهان سودا زدهی مافیایی کثیف امروز؟
این نوشتار در حکم تنهاییيي است که ره به کاغذ سفید یافته تا شاید سکوتی را بزاید و تنهایی دیگری را جستجو کند.
بعضی وقتا وقتی تو چار دیواری خودت اسیر هستی و میبینی دیگه اکسیژن به سرت نمیرسه نمیدونی چیکار کنی، پنجره رو باز میکنی و بیرون رو نگاه میکنی ولی آسمونو نمیبینی انگار آسمون با تمام کهکشاناش هوار شده رو سرت، دیگه آسمونی نیست، اون وقته که شال و کلاه میکنی و یَله میشی تو خودت و از خونه میزنی بیرون. از خونه وقتی دو قدم برنداشتی آسمون تیره دیگه نمیتونه بُغضِشو برات نگه داره، اون وقته که نمنم صدای خیس پاهاش باهات راه میاد تا بارون میشه و مثل شلاق این قدر بهت میزنه که دوست داری هی محکمتر بخوره بهت، دیگه اون وقته که پنج قدم بر میداری و وایمیستی که بری یا نه، هی پنج قدم بر میداری که بری یا واستی، دنیا شاید همون پنج قدم باشه، ولی برای بقیه انگار مهم نیست، اونا قدمای خودشونو بر میدارن، بهشون نگاه میکنی؛ ولی انگار اونا تورو نمیبینن، شاید اصلن من وجود ندارم. تو هی پنج قدماتو بر میداری، پنج قدم برا آزادی. دیگه این شهر شلوغ این شهر کثیف این شهر آلودهی دوستداشتنی با اون آدمای نازنینش!!! تو رو نمیتونه تو خودش هضم کنه این تویی که باید باهاش بجنگی. وقتی سرت پایینه و داری تو حال خودت راه میری، یهو تَنَت به تَنهی یکی میخوره و بعدش بدون اینکه بفهمی چی شده چنتا فحشم پسش میشنوی. بیخیال میشی و میری و میری و میری تا به بلندیهای صفرت میرسی اون وقته که کز میکنی کنار یه تَنهی درخت، تَنهای که شاخ و برگاشو اون قدر برات باز میکنه که تو خیس نشی، اون وقته که روح جنگل یکییکی برات کسایی رو میفرسته که یادت میوفته تو این شهر شلوغ؛ تو این شهر کثیف، هنوز داری کسایی رو که مثل درخت بهشون تکیه بدی.
از همه که برام پیام گذاشتن ممنون: ( + + + + + + + + + )
پی نوشت: ===>
در راه تودهی ابری سیاه که با رُزهایی کبود تزیین شده است آسمان آبی را در بر گرفته است، رعد و برقی که مانند شلاق بر جان آسمان مینوازد در من قدرتی می افزاید که یارای مقاومت نیست. شاخوانی تیره همچو گیسوی سیاه دخترکی رنگ پریده رگهای این ابر تیره را در آغوش گرفته است. انگار آسمان با این سیاهی سفرهای بر بلندای خود پهن کرده است. روی زمین ماهیها دیگر حالا کثیف و زخمخورده در تُنگی از لجن مرداب سینه به سینهی هم سپردهاند و در گوش هم نجوایی عاشقانه سر میدهند از ...
گاوهایی لاغر در گوشهای از مرتع چمباتمه زده و به تابلویی خیره شدهاند. تابلو چند گاو را نشان میدهد که فَربه هستند و به ما نگاه میکنند، انگار لبخندی با تبسم بر گوشهی پوزهی آنها نقش بسته است. تو گویی این گاوهای بدبخت فَربهگی را فقط در تابلوها دیدهاند. گاوها به هم نگاه میکنند و بعد دور و بر خود را نگاه میکنند و دنبال سبزهای میگردند، سبزهای که در روزگارانی سبز بود دیگر وجود ندارد، از جای خود بلند میشوند و به دنبال مکیدن سماق میروند.
در گوشهای از این مرتع چاهی قرار دارد که از آن به جای آب زلال سکه بیرون میآید. سکههایی که از خون فقر و بدبختی و تیرهبختی و آوارگی بدست آمده است و شاید بدست بیاید. با این سکهها است که آسمانخراشهایی، کاخهایی ساخته میشوند که ملات آنها سمنو است.
به گلزاری میرسم. چه عطر دلانگیزی، برای لحظهای آدم همه چیز را فراموش میکند. نه؛ نه؛ انگار بوی سیر گندیده است. سیرهایی که به اندازهی گرسنگی فَربه هستند و آفت زده.
دست در جیب میکنم سنجد را در جیب خود لمس میکنم آنها را در مشت خود میفشارم، در یک لحظه عصبهای دست به مغز فرمان میدهند که آنها را از جیب در بیاورم و با تمام قوا مشتی به آسمان پرت کنم. چه مشتی؟ مشتی بیهوده ...
سر فرود میآورم و زیر پای خود را نگاه میکنم، سیبی از جلوی من چرخ زنان رد میشود. کرمها کوچک دوست داشتنی در درون آن از سرُ کول هم بالا میروند و بازی میکنند. یاد سینمای معناگرای خودمان میافتم که سیبی همیشه در آن خودنمایی میکند.
چه جالب؛ یک بار که این نوشتهام را مرور میکنم یاد نوروز میاُفتم و عید آن سالها؛ کدام سالها؛
نمیدانم؛
نمیدانم؛
نمیدانم.
سالهزاروسیصدوهشتادوهشت برابر با هفتهزاروسیویکمیترایی ( آریایی ) و سههزاروهفتصدوچهلوهفتزرتشتی.
سال نو را به محمد آقازاده برای تمام امیدهایش تبریک میگویم و البته برای همه.


